تبليغاتX
سایه روشن
یادمان باشد اگر خاطره مان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر و پا نکنیم!

حميد مصدق خرداد 1343

تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلود به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق

من به تو خنديدم چون كه مي دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي پدرم از پي تو تند دويد و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه پدر پير من است من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك دل من گفت: برو چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ... و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام حيرت و بغض تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت.


+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 20:27  توسط پانی | 

گاو  ما ما  می كرد

گوسفند بع بع می كرد

سگ واق واق می كرد

و همه با هم فریاد می زدند حسنك كجایی

شب شده بود اما حسنك به خانه نیامده بود.حسنك مدت های زیادی است كه به خانه نمیآید.

او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می كند.او هر

روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.

موهای حسنك دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.

دیروز كه حسنك با كبری چت می كرد .كبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.كبری تصمیم

داشت حسنك را رها كند و دیگر با او چت نكند چون او با پتروس چت می كرد. پتروس

همیشه پای كامپیوترش نشسته بود و چت می كرد.پتروس دید كه سد سوراخ شده اما

انگشت او درد می كرد چون زیاد چت كرده بود.او نمی دانست كه سد تا چند لحظه ی

دیگر می شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.

برای مراسم دفن او كبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما كوه روی ریل

ریزش كرده بود .ریزعلی دید كه كوه ریزش كرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود

و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر

نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبری و مسافران قطار مردند.

اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و كور بود .الان چند سالی

است كه كوكب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم

ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سیر كند.

او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد

او كلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.

او آخرین بار كه گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از

چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است

كه دیكر در كتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 18:11  توسط پانی | 
در روزگارهاي قديم جزيره اي دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگي مي کردند: شادي، غم، دانش عشق و باقي

احساسات . روزي به همه آنها اعلام شد که جزيره در حال غرق شدن است. بنابراين هر يک شروع به تعمير قايقهايشان کردند.


اما عشق تصميم گرفت که تا لحظه آخر در جزيره بماند. زمانيکه ديگر چيزس از جزيره روي آب نمانده بود عشق تصميم گرفت

تا براي نجات خود از ديگران کمک بخواهد. در همين زمان او از ثروت با کشتي يا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.

“ثروت، مرا هم با خود مي بري؟”ثروت جواب داد:

“نه نمي توانم. مفدار زيادي طلا و نقره در اين قايق هست. من هيچ جايي براي تو ندارم.”

عشق تصميم گرفت که از غرور که با قايقي زيبا در حال رد شدن از جزيره بود کمک بخواهد.غرور لطفاً به من کمک کن.”

“نمي توانم عشق. تو خيس شده اي و ممکن است قايقم را خراب کني.”

پس عشق از غم که در همان نزديکي بود درخواست کمک کرد.“غم لطفاً مرا با خود ببر.”

“آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم مي خواهد تنها باشم.”

شادي هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالي بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

ناگهان صدايي شنيد:

” بيا اينجا عشق. من تو را با خود مي برم.”

صداي يک  بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتي فراموش کرد اسم ناجي خود را بپرسد. هنگاميکه به خشکي رسيدندناجي به راه خود رفت.

عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجي خود مديون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود  پرسيد:

” چه کسي به من کمک کرد؟”


دانش جواب داد: “او زمان بود.”

“زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟”

دانش لبخندي زد و با دانايي جواب داد که:

چون  تنها زمان بزرگي عشق را درک مي کند.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 14:4  توسط پانی | 
سلام

خسته ام

دلم گرفته دلم می خواد سر آسمون داد بزنم .دلم میخواد پرواز کنم .

اونقدر بی خوابم که چشام باز نمی شه اونقدر دلم گرفته که تنگ نمی شه اونقدر درگیرم که به یادم نمی آی اونقدر بی تابم که تبم تاب نمیاد.خداااااااااااااااااااااااااااااا جونم دوست دارم

کاش خدا هم میلی  اسم سیییییییی چیزی داشت مگه نه؟

برام بنویس چرا؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 0:40  توسط پانی | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 21:34  توسط پانی | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 21:30  توسط پانی | 
چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه ونفرت بشی حس کنی که هنوزم دوسش داری .

چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یکبار

زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده .

چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی و اما وقتی دیدیش

هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی .

چقدر سخته وقتی ﭘشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری .

چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه ی نو مبارک

اینو اینجا نوشتم که بدونم خاکستر کیه؟

و بدونه که من هم باغچه و هم گل اونو و هم باغبون اونو می پرستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 21:1  توسط پانی | 
سلام

خیلی  وقته که دیگه این دور و بر ها نبودم حالا که اومدم دلم می خواد خبر به دنیا اومدن یه بهار نارنج رو

بدم که از تمام بهار ها بهاری تره حاصل یه عشق واقعی و با اینکه زمستونه اما بهار رو به کلبه کوچک ما اورده

به دنیا امدن هر کودک بشارت ان است که خداوند هنوز به انسان امیدوار است و

ترنجم تولدت مبارک

۳/۱۱/۸۷

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 20:45  توسط پانی | 
تا شقایق هست

زندگی باید کرد. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 19:6  توسط پانی | 
یک خانه کوچک بوی هزاران ارزو

یک خانه کوچک روی کوه

دو پنجره شادی رو به یک شهر پر از غم

یه اسمون پر از ستاره بالای غم

گل ارکیده میان خوابو بوسه بر گونه ام

ساعت ۸ صبح  و بیرون رفتن تو از خانه 

              و در به دری من تا افتاب وسط اسمون

ساعت ۱۰ صبح و اوارگی یک دل

اوارگی یک عقربه در گزر یک روز

بو ی پیاز میان خاطرات چک چک شیر اب در ظرف ارزو

باز نگاهم به دنبال ساعت گم شده به بن بست دیوار می خورد

یعنی دلم نگران است

ساعت ۱۲ ظهر و بی قراری یک دل برای تاب اوردن

****

صدای نفسهایت از اخرین خانه شهر

چرخیدن کلید                        باز شدن در

بوی نگرانیت میان پیراهنم

رقصیدن دستانت میان موهایم

و گفتنو گفتن و گفتن از خواب سخن در لبانم

این روزها

از خواب سخن بر لبانم

ترکین بک ابر برای نوازش

شترق خوردن باران به پشت پنجره چشمانم

پاک نکردن باران از پشت پنجره چشمانم

و خیس خوردن شبدر های قالی

و جیرنگ خوردن قلبی و

سنجاق کردن ان به دیوار

دل دل کردن سنجاق برای بدست اوردن قلبی دیگر

پاک نکردن گردو خاک

فراموشی یک امضا ویک عهدودو پیمان

و لالایی نفسهایت

بوی نگرانیت میان پیراهنم               رقصیدن دستهایت میان موهایم

شروع اوارگی من میان کاووس هایم

و در به دری من تا صبح فردا

تقدیم به همسرم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 12:9  توسط پانی | 
میدانم نمیدانی چقدر دنیایت کوچک است

من که در این دنیا بودم               کوچک بودن دنیایت را بهانه کردم

                              و رفتم

من غم این دنیای کوچک را حتی حمل نمی کنم

دلم برایت می سو.د که صاحب این دنیایی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 12:9  توسط پانی | 
بوسه نبودی که روی گونه هایم بنشینی

اشک نبودی تا از چشمانم جاری شوی

دل نبودی تا دیوانه ات شوم

رفتم تا همه بدانند من عاشقت بودم

عاشقانه هایم را به یاد داشته باش من هم بی تابم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 18:32  توسط پانی | 
همیشه میان ما کسی هست میان ما صدایی هست  همیشه کسی هست که بتونیم پنهونش کنیم !همیشه هست!

نه تویی نه من ! ما شده بودیم بدون یعقین

 یعقین تو صدای من نبود !گریه های من نبود اشکم نبود !گل نرگس دستات بود که یعقین بود!

 

 

به کودکم گفتم :خدا را نقاشی کن

پنجره ای رو به آسمان کشید!

کودکم!خدای ما کجاست؟دستهایش را به قلبم کشید!

کودکم !قلب مهربان مادر کجاست؟دستهایش را به چشم هایش کشید!

کودکم!پدر کجای دلت جای دارد؟دستهایش را به چشم هایم کشید!

 

مهربانم

سرمای دی ماه دستانم را سوزانده  گرمای نفسهایت را توشه راهم کن!

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 17:50  توسط پانی | 

اگر شبي فانوس نفسهاي من خاموش شد ،

 اگر به حجله آشنايي ، برخوردي وعده اي به تو گفتند ،

كبوترت در حسرت پركشيدن پر پر زد !

تو حرفشان راباورنكن ! تمام اين سالها كنارمن بودي !

كنار دلتنگي دفاترم ! درگلدان چيني اتاقم ! دردلم....

 

 

***يك روز مي بوسمت ! فوقش خدا مرا مي برد جهنم ! فوقش مي شوم ابليس ! آنوقت تو هم به خاطر اين كه يك « ابليس » تو را بوسيده ، جهنمي مي شوي ! جهنم كه آمدي ، من آن جا پيدايت مي كنم و از لج خدا هر روز مي بوسمت ! واي خدا ! چه صفايي پيدا مي كند جهنم ... ! يك روز مي بوسمت ! پنهان كردن هم ندارد . مثل خنده هاي تو نيست كه مخفي شان مي كني ، يا مثل خواب ديشب من كه نبايد تعبير شود ، مثل نجابت چشمهاي تو است ، وقتي كه توي سياهي چشمهاي من عريان مي شوند . عرياني اش پوشاندني نيست ، پنهان نمي شود ... .
يك روز مي بوسمت ! يكي از همين روزهايي كه مي خندانمت ، يكي از همين خنده هاي تو را ناتمام مي كنم : مي بوسمت ! و بعد ، تو احتمالا سرخ مي شوي ، و من هم كه پيش تو هميشه سرخم ... .
يك روز مي بوسمت ! يك روز كه باران مي بارد ، يك روز كه چترمان دو نفره شده ، يك روز كه همه جا حسابي خيس است ، يك روز كه گونه هايت از سرما سرخ سرخ ، آرام تر از هر چه تصورش را كني ، آهسته ، مي بوسمت ... .
يك روز مي بوسمت ! هر چه پيش آيد خوش آيد ! حوصله ي حساب و كتاب كردن هم ندارم ! دلم ترسيده ، كه مبادا از فردا ديگر « عشق من » نباشي . آخر ، عشق چهار حرفي كلاس اول من ، حالا آن قدر دوست داشتني شده كه براي خيلي ها چهار حرف كه سهل است ، هزار هزار حرف باشد . به قول شاعر : عشق كلاس اول ، تنها چهار حرف است ، اما كلاس آخر ، عشق هزار حرف است ... .
يك روز مي بوسمت ! فوقش خدا مرا مي برد جهنم ! فوقش مي شوم ابليس ! آنوقت تو هم به خاطر اين كه يك « ابليس » تو را بوسيده ، جهنمي مي شوي ! جهنم كه آمدي ، من آن جا پيدايت مي كنم و از لج خدا هر روز مي بوسمت ! واي خدا ! چه صفايي پيدا مي كند جهنم ... !
يك روز مي بوسمت ! مي خندم و مي بوسمت ! گريه مي كنم و مي بوسمت ! يك روز مي آيد كه از آن روز به بعد ، من هر روز مي بوسمت ! لبهايم را مي گذارم روي گونه هايت ، و بعد هر چه بادا باد : مي بوسمت ! تو احتمالا سرخ مي شوي ، و من هم كه پيش تو هميشه سرخم ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 17:47  توسط پانی | 
به هرکجا میروم صدایی مرا میخواند صدای یک آشنا  صدای تو؟نمی دانم صدایی که در قلبم طوفانی به راه انداخته !

شاید به فاصله عاشق شده باشم به فاصله نگاهی که از من ربودند و نگاهی که به من هدیه کردند

نگاهی که وقتی تو ترکم کردی نگاهم کرد  صدایم کرد        دلم را ربود      قصه دلم را شنید غصه خورد وبرایمان گریست !نه برای من نه برای تو   برای اوکه حالا هر وقت یادت می افتم و دلم برات تنگ می شه نفرین که نه اما به آسمان نگاه می کنم وبه خودم میگم تو که می دونی چی می گم تو که می دونی عشق ما به رنگ آسمونت بود کمکش کن! او روکه دلمو شکست کمک کن !  کاش عشق من وتو  هوس بود  کاش فراموش  کنم  کاش آغوشها رولب ها رو تن هارودست ها روهم می شد مثل صدا فراموش کرد

کاش می شد برای لحظه ای به این فکر کنیم که همه ما روزی در آسمان خدایمان چشم در چشم همدیگر برای گناهانمان باید فریاد سر دهیم  می خوام بدونی هرگز صدای دلم که در آسمان خرد شد را فراموش نخواهم کرد خدایمان هم فراموش نمی کند !بدانند!

گل قشنگم هوای این فصل سرده لباس گرم یادت نره !نمی خوام  دستای مهربونت سردشون بشه دیگه دستام نیستن که مراقبت باشن شالت دور گردنت هست یانه !

قشنگترین دل دنیام مراقب لحظه های قشنگ مون باش گاهی با خاطرات هم می شود زندگی کرد!

و چه تنهاست ماهی کوچک دلمان وقتی اسیر آبی بیکران بیگانگان گردد!

خداحافظ تا نمدانم چه وقت!

   

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 16:0  توسط پانی | 
سلام

برات می نویسم !

از کجا از دل تنگم؟نه

از دلی که خیلی راحت شکستن؟نه

از عشقی می نویسم که فقط مال من و تو  شاید دور باشی اما قلب تو کنار قلب خودم حس می کنم

می خوام دعا کنم !میدونی کجام می خوام دعا کنم !برای تو برای خودم  اینجا تنها جایی که می تونم عشقم رو داد بزنم !اومدم خودم بهش بگم دوست دارم نه پیغام نه پسغام رو در رو .به جون خودت در گوشش داد می زنم داد می زنم!

تا ابد دوستت خواهم داشت!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 12:3  توسط پانی | 
فاصله یه حرف تازه است بین دیدن و ندیدن

بگو سهم ما کدومه شنیدن یا نشنیدن

اگر هر آنچه دیدیم و شنیدیم لب فرو بستیم و اعتراضی  حتی کم نکردیم

بدان بر همه چیز آگاهیم !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 14:50  توسط پانی | 
او که در تنهاترین تنهایی هایم تنهای تنهام گذاشت ای خدایا در تنها ترین تنهایی هایش تنهای تنهایش مگذار!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 16:7  توسط پانی | 
اگه بی هوا کسی وارد زندگیت شد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! ,
اگه بی محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! ,
اگه گریه هات تو خنده غفلت دیگران شنیده نشد تا خورد نشی ؛ بدون تنها محرمت "خدا" بوده ! ,
حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائی خفتت کرده ؛ شک نکن تنها مرهمت "خداست" که ؛ از سر تواضع یه بهونه واسه نوازشت گیر آوورده !
آخه می دونی ؟ :

خدامون خیلی تنهاست
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 15:38  توسط پانی | 
عشق نمي پرسه تو کي هستي؟

عشق فقط ميگه: تو ماله مني .

عشق نمي پرسه اهل کجايي؟

فقط ميگه: توي قلب من زندگي مي کني .

عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟

فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته . عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟

فقط ميگه: هميشه با مني .

عشق نمي پرسه دوستم داري؟

 فقط ميگه: دوستت دارم

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 15:37  توسط پانی | 
دریا باش که اگر کسی

 سنگ به سویت پرتاب کرد

سنگ غرق شود نه

آنکه تو متلاطم شوی

 

***

اگه سهم من از این همه ستاره

 فقط سو سوی غریبی است ,

 غمی نیست .

همین انتظار رسیدن شب برایم کافی است.

 

***

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.

براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.

براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.

براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.

براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.

براي عشق خودت باش ولي خوب باش.



+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 15:26  توسط پانی | 
به جستجویم بیا

دلم شکست !غرورم شکست ! چیزی برای باختن ندارم !

دوباره بساز آینده رو

فردارو

عشق رو

آسمان بی من هم آبی ست !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 9:33  توسط پانی | 
دیشب گریستم برای فردایی که شاید هرگز نیاید برای کسی که هرگز از آن من نبوده

نبودن را خوب میفهمم!نداشتن         تمام نون های دنیا را می فهمم

من نون را می فهمم              آب را درک می کنم             آسمان را می بلعم

من نور را دیده ام              در آسمان ظلمت شب من نور را گریسته ام

من نور را فریاد هم زده ام

فریادم را شنیده ای ؟مرگ را می فهمی

اکنونم شبیه مرگ مردگان دوباره زنده شده پاییز است

اکنونم را می فهمی؟یا مرگ را بهتر؟

وقتی صدایی را دریغ می داری        وقتی تمام نفس تن می شوی

وقتی تمام آرزوهای مرا با (م) آغاز می کنند وقتی مرا با تو می فهمند

 

شاید شبیه شخص دیگری بود سهراب!شاید شبیه من شاید شبیه تو و شاید سهراب شخص نبود تنها پاره ای بود

وقفه ای که میان صدا افتاد شاید سهراب تن هم نبود  یک صدا بود شاید او یک بیت بود از قصیده باران

شاید من هم صدا باشم شاید نطفه باشم در این دنیا

وقتی تمام تن را آغاز می کنی!از چه می شنوی وقتی صدا را هم دریغ میداری تو حتی نفس را هم دریغ

ندیدن چکیدن یک قطره اشک ندیدن پرپر شدن یک دل ندیدن یک دریچه و دو نیاز که تنها آینه ای است برای دیدن یک قلب

لمس نکردن یک تن لمس نکردن یک احساس

جرم                          گناه

و رفتن و رفتن من معنی رفتن را خوب میدانم من معنی کلمات را خوب می فهمم

رفتن یعنی پای گذاشتن در جاده ای که میدانم پایانش نا کجاست میدانم!

رفتن من یعنی جای پای خاطرات تو بر قطره قطره جانم!

رفتن من یعنی جای گذاشتن کوله بار عشق در بیابان سکوت

رفتن من یعنی نادیده گرفتن باران رفتن من بی ایمانی من است!بی دینی من است!

من معنی رفتن را خوب می فهمم

با این حال ماندنم را نمی فهمی

این تویی که چشمه ها را با چشم اشتباه گرفته ای !

با این حال ماندنم را نمی فهمی اشک هایم را بیشتر از ماندنم و من را بیشتر از هر دو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 9:23  توسط پانی | 
باران می بارد کاش نمی بارید !

چگونه روزهایم را بی تو تاب آورم؟چگونه شب ها را بی نفست به صبح بکشانم؟

تا ابد دوستت دارم

گل تپلم !

کاش نمی رفتی !کاش می دانستی من بی تو خواهم مرد!

دوستت دارم

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 23:23  توسط پانی | 
یه روزی

یه جایی

یه جوری

یه کسی

یه چیزی

صبر داشته باش

دوست دارم داشتم خواهم داشت

میام از دلت بیرونم نکن

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 22:57  توسط پانی | 

من چه كردم؟

خدا امشب دارم سرت داد مي زنم !

گوش مي كني؟

گفتي بنده من باش تا پناهت باشم بندات شدم اما حالا بي پناهم

گفتي مهرباش تا مادرت باشم مهر شدم و بي مادر

گفتي ابر باش تا آبت دهم ابر شدم و سياه  از بغض

گفتي ايوب باش تا صبرت دهم ايوب شدم و بي يوسف

گفتي  عاشق باش تا سنگ صبورت باشم عاشق شدم و بي سنگ صبور

گفتي عدل باش تا دادت دهم عدل شدم وبي فرياد

گفتي پاسم بدار تا ياريت دهم پاس شدم وبي يار

لب فرو بستم من خموشم خموش مي روم اما خدايم تو بمان با او  تو بمان و كسي كه سر بر شانه هايش مي نهي

گفتم  ياسم بده تا پيچك باغش بشم

ياس شدم و بي پيچك

گفتم زمستانم بده تا نرگس باغش بشم

زمستان شدو بي نرگسم

گفتم عمرم بده تا همبستر رازش بشم

عمر شدم و بي ياور

گفتم چشمم بده تا بلا گردونش باشم

بلا گردون شدم و بي چشم

گفتم قلبم بده تا قرباني راهش كنم قرباني شدم و بي قلب

 

 

 

 

ميدوني كه دلم شكسته !

خدايا  پناه بي پناهاني پناهش بده

خدايا دل بي دلاني مهرش بده

خدايا روزي رساني روزيش بده

خدايا درمان بي دلاني درمانش بده خدايم هر آنچه كه هست و خوب به دلكم بده

فقط دل  منو به اون نده

 من ميترسم دلم بي پناه بشه كه شد بي كس بشه كه شد تنها بشه كه شد له بشه كه شد

فقط آرامشم بده!

 

 

 

 

                                 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 23:46  توسط پانی | 

دست قشنگ مهربانت را عصایی کن که برخیزم
و شورانگیز وشاد آلود به دامان شقایقها بیاویزم
بدزدم تیشه فرهاد عاشق را و بی پروا چنان رعدی
بنای سنگی غم را فرو ریزم بسازم کلبه عشقی
بسازم کلبه عشقی میان باغ فرداها
و حافظ وار بر بام فلک طرحی دگر از عشق اندازم و نقش دیگری ریزم
بیا وا کن لبانم را به تکرار سرود عشق
که من آن مرغ غمگین شب آویزم
کاش قلبم درد پنهانی نداشت
چهره ام هرگز پریشانی نداشت
برگهای آخر تقویم عشق
حرفی از یک روز بارانی نداشت
کاش می شد راه سخت عشق را
بی خطر پیمودو قربانی نداشت
همه رفتند کسی دور و برم نیست
چنین بی کس شدن در باورم نیست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ديرگاهي است که دل روز و شب مي ترسد، با خودش مي جنگد.

...و به تو مي نگرم که دلم مدتهاست که شده حيرانت.

باز دل مي ترسد، که مبادا روزي بروي از اينجا و بمانم تنها و بميرم رسوا!

باز من مي گريم که مبادا عشقم برود از يادت!!! بدهي بربادم و بميرم در غم .

باز در رويايت دل من مي ماند و به خود خندد که شده مجنونت!

تا کنون قلبم را اينچنين ديوانه.....من نديدم هرگز!

««««از نگاه پاکت دل من مي لرزد!باز هم مي ترسم!»»»»

نکند چشمانت روزگاري جز من به کسي عشق دهد!

اي اميد ماندن ، بي تو من خواهم ماند با دلي پر ماتم در پس تنهايي.

وقت آرامش شب از خيانت لبريز از همه بي زارم و تو را مي خواهم تا بميرم از شوق ....

لحظه ديدارت......

اي تو که آغوشت مأمن اين تنهاست....باز هم دريابم!

که پرم از گريه و بغضي کهنه ...روز و شب لبريزم.....

گرمي آغوشت برتر از يک دنياست ، در کنارت گويي مالکم دنيا را.

تو بمان تا عمري من بمانم شيدا و نميرم تنها و تمام خود را بدهم در راهت.

من نخواهم هرگز که بجز چشمانت به کسي عشق دهم و کسي را جز تو لايق خود دانم.

من همه اميدم بسته به چشمانت

                                 تو شدي رويايم!!

                                                    تو شدي دنيايم....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آرزو می کنم ذورقی باشم برای تو

تا آنجا برمت که می خواهی

ذورقی توانا به تحمل باری که بر دوش داری

ذورقی که هیچگاه واژگون نشود

هر اندازه که نا آرام باشی

یا دریای زندگیت متلاطم باشد

دریایی که در آن می رانیم ...

آرزو می کنم ای کاش برای تو آفتاب باشم

تا دستهایت را گرم کند

اشکهایت را بخشکاند

خنده را به لبانت باز آرد

پرتو خورشیدی که اعماق تاریک وجودت را روشن کند

روزت را غرق نور کند

و یخ پیرامونت را آب کند .

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 13:21  توسط پانی | 

دوستت داشتم!دارم !خواهم داشت..........................

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 23:51  توسط پانی | 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،

می خواهم بدانم،

دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 23:23  توسط پانی | 

اگر نمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي، بوته اي در دامنه اي باش ولي بهترين بوته اي باش كه در كناره راه مي رويد.

 

اگر نمي تواني بوته اي باشي، علف كوچكي باش و چشم انداز كنار شاه راهي را شادمانه تر كن.

 

اگر نمي تواني نهنگ باشي، فقط يك ماهي كوچك باش ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه! همه ما را كه ناخدا نمي كنند، ملوان هم مي توان بود.

 

در اين دنيا براي همه ما كاري هست كارهاي بزرگ و كارهاي كمي كوچكتر و آنچه كه وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست.

 

اگرنمي تواني شاه راه باشي ، كوره راه باش.

 

اگر نمي تواني خورشيد باشي، ستاره باش. با بردن و باختن اندازه ات نمي گيرند.

هر آنچه كه هستي، بهترينش باش

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 23:22  توسط پانی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مرا که بستی
انگشت باد لای پنجره ماند و زوزه کشید
و گرنه هویتی نداشت
پس اگر دوستدار خویشی صدایم را در نیاور!

نوشته های پیشین
آذر 1388
شهریور 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
فروردین 1387
آبان 1386
مهر 1386
فروردین 1386
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آرشیو موضوعی
دلم برات تنگ شده
پیوندها
خرابتم
یه دوست
.......
و خداوند عشق را آفرید
خانم آب
کلبه تنها
دل نوشته های یک عروسک(پانی)
باران
جاده عشق
شهر ستاره باران
؟
کنکاش در ناکجا آباد
فتوژنیک
عشق گم شده
باغ افسانه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Erorr in Your Internet Explorer !!!

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده